هر دم از این باغ بری می رسد

پسرکم ، گاهی اتفاقهای کوچکی که توی این دنیا می افتد درسهای بزرگی به ما          می دهد.اتفاق امروز کوچک بود.اما مادرت یاد گرفت ، که به هیچ چیز این دنیا نباید دل بست.که این دنیا جای دل بستن نیست.مادرت کمی خسته و آشفته است.

تو ، این بار تو دستهای کوچکت را رو به آسمان خدا ببر و برایم معجزه ای طلب کن.

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

من نمیفهمم با داشتن یک بچه که هدیه خداست شما چرا اینقدر افسرده و آشفته به نظر میرسید؟

گلچهر

سلام حورا جان.خوبی؟ مقداد خوبه؟ از حالش با خبرم کن.اوضاع چطور پیش میره؟انشالله که رو به نیکی و سلامتی باشه.

صهبا

سلا برای گل پسرت تو این ایام خیلی دعا میکنم خدا حفظش کنه

مامان خانومی

از آشنایی با شما و پسرک گلت خیلی خوشحال شدم و از خوندن مطالبت لذت بردم .. انشالله که دفه بعد که اومدم تو وبلاگت با خوشحالی بخونم که حاجت روا شدی...[گل]

نسیم

عزیزم الان بهتری ؟؟؟

آشنا

به نظرم اصلا خوب نیست که شما مبهم می نویسین و همه رو تو شرایط نگرانی قرار میدین [ناراحت]

مامان خانومی

نوشتم مامان حورا . فقط به خاطر تو!!

فیروزه میرحسینی

سلام حورا جان میخوام بگم میفهمم وقتی میگی خسته ای و اشفته یعنی چی ولی باز میبینم نمیتونم بفهمم نمیتونم بفهمم که صبور بودن چه کار سختیه که وقتی یکی بهت میگه توکلت به خدا چه حرف اسونیه اما وقتی بخوای بهش عمل کنی چقدر سخته و واقعا من به ایمانت غبطه میخورم از حضرت زهرا میخوام که شفیع همه ما باشه التماس دعا

مامان محمدین

كاش ياد بگيريم به همين بچه ها هم دل نبنديم. من هنوز ياد نگرفته ام.