مادر که باشی...

پیشتر ها مادر که نبودم ، اوج گریه های محرم ،آخرش از شب هشتم یا نهم شروع می شد و در ناهار ظهر عاشورا به انتهای خودش می رسید.

پیشترها مادر که نبودم ، صدای نوحه همیشه از اتاقم بلند بود و گاهی حتی بی تفاوت مشغول انجام کارهایم بودم.

و آن اندوه بزرگ بزرگ جایش توی دلم خالی بود.

مادر که باشی همه چیز تغییر می کند.مادر که باشی عمیق ترین و لطیف ترین و پنهان ترین حس ها را حس میکنی.مادر که باشی حساس می شوی. مادر که باشی همه روزهایت می تواند محرم باشد.مادر که باشی بی آنکه از هیچ کجای خانه ات صدای نوحه بلند باشد ،می توانی در خودت روضه بخوانی.مادر که باشی لبخند می زنی اما جایی از دلت دارد برای روضه ای آتش می گیرد. مادر که باشی بوی محرم را از ماهها زودتر _ حتی از پس صدای گریه ی مبهم یک نوزاد که از خانه همسایه به گوشت می خورد_ استشمام میکنی. مادر که باشی می توانی ظرف های مانده از ناهار ظهر را بشویی و اشک بریزی.

مادر که باشی با یک جمله تا صبح می توای توی دلت زار بزنی و اشک هایت تند تند روی گونه هایت سرازیر باشد.

بگویید مادرش لیلا بیاید....

.

.

.

مادر که باشی روضه خوان نمی خواهی.

/ 3 نظر / 17 بازدید
مادر

می توانم حس کنم نوشته هایت را: مادر که باشی گاهی نفست یک بازدم نیست، آهی است از عمق جانت و فشار گلویی که بغض دارد.

مادر

دلم منتظر همین جمله بود...مادر که باشی ....روضه خوان نمیخواهی... امان از دل رباب ، عصر عاشورا.. گهواره ی خالی..

میم

پستتون تنمو لرزوند اما دلم خواست .. خواست که مادر باشم .......