مادرجون

آمدن مادرجون به خانه ی ما با خودش برکتی شیرین به همراه آورد و نعمتی بود از نعمتهای خوب خدا که شاید نصیب هر کسی نشود.

آمدن مادرجون به خانه ی ما درسهایی با خودش داشت. و شادیهایی.

سفره ای زیبا با سبزی خوردن و نان تازه .

کتاب خواندنش برای پسرک.

حرفهایش از گذشته ها.

آمدن مادرجون به خانه ی ما با خودش بوی زندگی داشت.

.

.

.

.

وقتی کنار در خانه اش ایستاده بود و برایم دست تکان می داد من برگشته بودم عقب و او در نظرم کوچک و کوچکتر می شد و نمی دانم چرا بی خودی گریه ام گرفت.

صبح که پسرک از خواب بیدار شد،پرسید:مادرجون کجاست؟رفته سبزی بخره؟

.

.

.

.

آمدن مادرجون چیز دیگری هم به همراه داشت.و آن هم یک حسرت بود.این روزها بودن بابابزرگ در خانه ام را تصویر سازی میکنم.

.

.

.

من توی آشپزخانه ام و بابابزرگ روی مبل نشسته و دارد کتاب می خواند و وقتی حرف می زنم از بالای عینکش به من نگاه میکند.

چای را که روی میز می گذارم کتاب را کنر می گذارد.حرف میزنیم و چای می خوریم.

.

.

راستی چرا این تصویر هرگز حقیقی نشد؟

/ 28 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیده

شما مدال افتخار مادر با سلیقه اهدا می شود قالبتون خیلی زیباست

زینب سادات

خدا حفظ کنه بزرگ ترها را

الهدی

سلام حورای عزیزم کجایی خانم؟ انشالله خدا همه ی بزرگترها رو عمر با عزت و سلامتی بده و رفتگان رو هم قرین رحمت خاصه اش بگردانه.

نیلوفر

سال نو مبارک دوست جونم انشاله سال خوبی و پر بار و پربرکت همراه با سلامتی و دلخوشی رو پیش رو داشته باشی [گل] [بوسه]

الهدی

غیبت تون نگران کننده نشده؟

آسمونی*مامان سیب بهشتی*

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو.. دلی از جنس بهار است،که تقدیم تو باد.. سبز باشی و دلت خانه ی پاییز مباد..[قلب][قلب] سلام مامانی مهربون،روزت و عیدت مبارک[گل][گل] مادرانه هایت همیشه فاطمی[چشمک]

محدثه

سلام حورا جان! وبلاگتون چه اسم قشنگي داره. ولي چرا ديگه نمي نويسي.چند ماه مونده تاپسركت سه ساله بشه هنوز اون تلخيهايي كه ازش گفتي و البته نمي دونم چيه فراموش نشده؟ اميدوارم هرجا كه هستي دلت شاد باشه و در كنار عزيزانت خوشبخت و سلامت باشيد.[قلب]

زینب سادات

آخ که خدا این مادرجونا و پدر جونا رو از ما نگیر صبر و حوصله و شور زندگی شون هزار بار بیشتر از ماهاست!