روز آمدنت

12 بهمن 88 روزی بود که شک کردم شاید آمده باشی، اما انگار آنقدر دست نیافتنی بودی که نمی‌توانستم باور کنم بودنت را. نه من و نه حتی سجاد.

وقتی داشتم با زن عمویت به مطب دکتر می رفتم گریه ام گرفته بود، با خودم می‌گفتم:یعنی من مادر شده ام؟ و همه سالهای کودکی و نوجوانیم با همه‌ی خوب و بدش مثل یک فیلم از جلوی چشمانم می‌گذشت و از خدا پنهان نیست، از تو چه پنهان که چند قطره اشک هم ریختم .

20 دقیقه ای طول کشید تا دکتر بیاید و بگوید که تو هستی یا نه ، آمد و گفت: نه عزیزم ! شما باردار نیستی و ...

من هم بیرون آمدم و گفتم من که مطمئن بودم. اما یک حسی توی دلم بود.

تو آمده بودی . خدا خواسته بود که تو بیایی و تو باشی. این ما بودیم که خود را درگیر تست های دنیایی کرده بودیم.

هر چند به سجاد گفتم که نیستی،‌اما 5 شنبه همان هفته برای انجام دادن کاری با یک پیام کوتاه مرا به جان تو قسم داد !!! و من هم پذیرفتم . چه آسان توی زندگی ما عزیزتر از حتی جان خودمان شده بودی.

همان 5 شنبه رفتیم سیدالکریم ، دعای یستشیر می خواندم. و فکر می کردم.به تو که آیا هستی ؟ یا .... یکی از آشناها که باردار بود را آنجا دیدم و باز هم به تو فکر کردم.اما دوباره می‌گفتم نه . مادر شدن لیاقت می خواهد و ... 

اما تو بودی. خدایم، خدایت خواسته بود که باشی .  

و تو در پس یک «کن» گفتن او ... 

/ 8 نظر / 11 بازدید
میترا

سلام دوست خوبم چه حس قشنگی بهم دست داد از خوندن پست هات با اجازه لینکت میکنم چون وبت حس صمیمیت رو به انسان منتقل میکنه.

A mum

سلام حورا جون، پس شما هم داري اين حس قشنگ رو تجربه ميكني ولي اينطوري كه برمياد تو آخرهاشي و وسط هاش ... براي هم دعا كنيم خيلي.

مامان امیر عباس

سلام.دوست عزیز از اینکه خدا یک فرشته مهربون رو توی وجودت به ودیعه گذاشته خوشحال شدم قدر این لحظات و روزهایی که به خدای مهربون نزدیکتر شدی رو خیلی بدون.ممنون از اینکه سر زدید خوشحال میشم باز هم ببینمتون[گل]من شما رو لینک کردم.

صحبا

سلام عزیز.خوشحالم از اینکه دوباره می نویسی.امیدوارم به زودی و راحتی فرشته کوچولوت رو بغل بگیری[ماچ]

نندی

[گل]واقعا! خیلی زیبا نوشتی!

....... فتبارک الله احسن الخالقین