شرح معجزه

همه چیز از یک ، شنبه شروع شد.

شنبه بود.آغاز هفته، اول ذیقعده-آغاز ماه-، آغاز دهه کرامت، تولد حضرت معصومه و آغاز داستان من و تو!

دردها که شروع شد ، شروع روز بود.و آخرین ساعت روز شنبه تو در آغوش من بودی و خسته راهی طولانی.

هنوز دو روز از آمدنت بیشتر نگذشته بود، هنوز خوشی بودنت توی لحظه هایم جا نیافتاده بود، که بدی حالت ما را راهی بیمارستان کرد.تشخیص ناسازگاری خونی من و تو بود. تلخ ترین تجربه زندگیم ، آن شب بیمارستان بود که پرستار ، بی ملاحظه مادریم گفت :اگر تا صبح بماند مانده است.

تو گریه می کردی ، من زار می زدم.و تنها آرام بخش آن شب هایم بوی لباس های تو بود.با اینکه چیز زیادی از آمدنت نمی گذشت اما جای خالیت توی خانه بدجور توی ذوق می زد.

و داستان آنجا برایم تلخ تر شد که فردای آن روز ، روزی تو در من جاری شد و تو نبودی.نباید به تو شیر می دادم.شب ، تب و لرز شدیدی به سراغم آمد.و در بین لرزها و کابوس ها این روضه جایی از قلبم را می فشرد: شد شیردار مادر و بی شیرخواره بود...

دوباره شنبه بود.تو به خانه آمدی.اما تقدیر اینگونه رقم خورده بود که با آمدن تو کسی باید از بین ما می رفت.بابابزرگ بی آنکه تو را ببیند از پیش ما رفت و این حسرت تلخ را در قلب مادرت به جا گذاشت.

شنبه ی بعد می خواستم تو را پیش چشم پزشک ببرم(عنبیه یکی از چشمهایت از چشم دیگرت کوچک تر بود و از هر دکتری که پرسیده بودم ، گفته بودند این موضوع تا 2 سالگی خود به خود امکان مرتفع شدن دارد.) نمی دانم چرا وقتی وارد مطب دکتر شدم دلهره بدی مرا گرفته بود.دکتر توی چشمهای تو قطره ریخت و خواست تا 20 دقیقه منتظر بمانیم.فهمیدم مسئله چیزی فراتر از آن است که فکر کرده بودم.20 دقیقه به قاعده 20 سال بر من گذشت.ناخودآگاه از دلم گذشت:یا امام رضا من به حرفهای این دکتر کراواتی کار ندارم.من با تو طرف حساب هستم.

20 دقیقه بعد توی اتاق دکتر دنیا دور سرم چرخید، اشکها بی اختیار می ریختند و توی خیابان بلند بلند گریه می کردم.

چشم تو در دوران جنینی به صورت کامل تشکیل نشده بود! و فاقد بخشهایی از شبکیه بود.دکتر گفت دید تو بسیار بسیار ضعیف است در حد نور و سایه و متاسفانه چون مربوط به شبکیه است قابل درمان نیست.ندیدن تو !!! تنها چیزی که فکرش را نکرده بودم.

خوشی های زندگیم حتی سریع تر از آن 20 دقیقه رنگ باخت.و از سختی ها و تلخی های آن ایام هر چه کمتر بگویم بهتر است.

 

قرار بود به خانه ی پدر و مادرم برویم و چند روزی پیششان بمانیم.اما نرفتم.دوست داشتم تنها باشم.

 

به خانه که رفتیم به اتاقت رفتم.به اسباب بازی هایت نگاه کردم و ساعت ها گریه کردم.دلم می خواست باور نکنم.

قرآن را باز کردم: 

 امن یهدیکم فی الظلمات البر و البحر...(63 نمل)

 

شنبه ای دیگر بود.از دکتری دیگر وقت داشتیم.پدرت به زیارت امام رضا رفته بود.و من منزل پدرم بودم.دلم نمی خواست تو را دکتر ببرم.با خودم میگفتم وقتی درمان ندارد، فایده اش چیست؟تنها بچه را زیر دست دکترها می اندازی که همه بگویند درمان ندارد.

از صبح آن روز بداخلاق شده بودم.بی دلیل عصبانی می شدم و گریه ام می گرفت.بابا که فهمیده بود،به من گفت :حضرت علی(ع) فرموده ، از هر چیزی می ترسی خودت را به طرفش بنداز.پاشو حاضر شو بریم.توی راه توی ماشین از رادیو سخنرانی دکتر الهی قمشه ای درباره حاجات و لطف خدا پخش می شد.و من آن را به فال نیک گرفتم.

حرف این دکتر کمی فرق می کرد.عقیده داشت برای تشخیص واقعی بیماریهای چشم کودکان و خصوصا نوزادان حتما به بیهوشی لازم است و در مطب نمی توان تشخیص درستی داد.و خوشحال کننده ترین حرفش این بود که شبکیه 4 قسمت است و مراکز مهم بینایی در یکی از این قسمت هاست که ممکن است سالم باشد.قرار شد تا 6 ماهگی صبر کنیم چرا که چشم تا 6 ماهگی نوزاد هنوز کامل نیست و بعد از آن برای معاینه دقیق از بیمارستان وقت بگیریم.

چیزی به 6 ماهگیت نمانده بود.توی صحن انقلاب نشسته بودم.زل زده بودم به گنبد طلایی و تو توی آغوشم بودی.یکهو دلم خواست بیاویزم به ضریح.تو را به مادرم دادم و راه افتادم.سخت بود.اما ساعتی بعد من بودم و همهمه ها و دست های خالی که به پنجره ها گره خورده بود.

 

چندین تربت اصل به دستم رسید.خواص تربت مقدسه را که در مفاتیح می خواندم، دلم آرام شد: آن شفای هر دردی است و سپری است برای دفع هر چه از آن می ترسی و هیچ چیز به آن برابری نمیکند از چیزهایی که از آن شفا طلب میکنند به غیر از دعا و چیزی که آن را فاسد میکند ظرفها و جاهای بدی است که در آن نگهداری میکنند و آنها که به آن معالجه میکنند کم است یقین ایشان، و هر که به آن یقین داشته باشد او را کافی خواهد بود و محتاج دوای دیگری نیست...و اگر تربت سالم از اینها بماند هر بیمار را که به آن معالجه کنند البته در آن ساعت شفا یابد.

ودیگر چیزی که دلم را آرام می کرد دعای اطرافیانم بود و نذرهای اطرافیان که می دانستم بالاخره از بین آن همه یکی گیرا خواهد شد.هر کسی را که می دیدم جویای احوال تو می شد و میگفت که نذری برایت کرده.مثل پدربزرگ و مادربزرگ های خودت-مادربزرگ های خودم- عمه ها و خاله هایم-حتی اقوام همسرانشان-دوستهای مامان - د.وستهای خودم و پدرت-حتی بعضی از دوستانم ختم بسم الله و ختم قرآن برداشته بودند.یکی گوسفند نذر کرده بود.یکی سفره ، حتی یکی از جالب ترین نذرها نذر نمک بود.

کم کم ترس می رفت و جای خودش را به امید می داد.

.

.

.

.

.

.

به گمانم شنبه ای دیگر بود.بیمارستان لبافی نژاد پر از ازدحام جمعیت بود.تو ناشتا بودی و بهانه میگرفتی و پس از ساعت ها انتظار و گریه های کودکان و التهاب مادرها ، پس از دیدن تلخ ترین صحنه ها(مثل تخلیه چشم محمد علی 3 ماهه) معاینه چشم تو نوید معجزه ای برای ما بود.اعصاب بینایی تو سالم بود.

همه چیز تمام شد.هر چند نتوانستم آن طور که باید از نوزادی تو لذت ببرم، هر چند هر چه از روزهای اول آمدنت به خاطرم می آید تلخ است، اما حالا همه چیز تمام شده و از آن روزها خاطراتی تلخ به جا مانده که آرزو میکنم از یادمان برود.

 

 

و هر چه خدا را شکر کنیم باز هم کم است.

/ 44 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خضرایی

http://fakhtehf60.persianblog.ir/ مطلب جدید

یه مادر

الهی بیشمار شکر ...

نسرین

[لبخند][لبخند] سلام مادر مهربان و صبور..... اول از همه مادر بودن و مادر شدن دوباره رو بهت تبریک می گم... عزیزم... با تک تک کلمه های وبلاگت اشک ریختم.... ساده نوشته بودی و زیبا.... من هنوز مادر نشدم اما بدون سالهاست در انتظارم... در انتظار روزی که برای اولین بر کودکم رو در اغوش بگیرم... اما خاطرات شما بد جوری دلم رو بهم ریخت... بد جوری داغونم کرد.... شاید نتونم درک کنم ولی خیلی سخت بوده برات.... خدا رو شکر که در امتحان خدا سربلندشدی.... وقتی خوندم که چشمهای مقداد عزیز... مشکلش قابل درمانه باور کن تمام وجودم به خاطر تمام شدن غصه ها و دلتنگی هات لرزید خانومی.... عزیزم بدون که جز بنده های خوب خدا هستی....چون امتحان سختی بود و شما پیروز میدان... خانوم گلم شما که اینقدر خوبی قدر خودت رو بدون... و از خدای بزرگ می خوام که زودتر زود زود.... غم های دلت رو فراموش کنی ... از خدا می خوام فرزند دومت هم به سلامتی به دنیا بیاد و لذت مادر شدن را چندین برابر... خانومی.... عزیزم محتاجم به دعات.... من هم محتاج مادر شدن هستم... تو لحظه های عاشقیت با خدا... تو اون لحظه های که پسرکت در اغوشت هست.... برای اغوش خالی من هم د

رزا

انشاءاله که همیشه صحیح و سالم باشه... و خدانگهدارش باشه.. خداروصد هزار مرتبه شکر و سپاس..

رزا

با اجازتون لینکتون کردم رو وبلاگم ... راستی از وبلاگ من هم دیدن کنید خوشحال می شم

مامان محمدين

هم خيلي كامل بيان كرده بودي و هم توي سطر سطرش من رو واميداشتي به اينكه هي دعا كنم كه حل شده باشد. با اينكه ميدانستم حل شده... با اينكه ميدانستم خداي ما خدائي كرده برايت. الهي بميرم. خيلي سخته بيماري فرزند براي مادر. الهي براي دلت بميرم. خيلي خوشحالم كه بالاخره راحتي و آرامش اومده سراغت. دعا كن براي محمد هادي من. دعا كن اصلا نياز نباشه قلبش عمل بشه. دعا كن. منم از اول خودم رو زدم به فراموشي! از همون بيست روزگيش تا حالا. فقط يه وقتائي يادم مياد... وقتائي كه نزديكاي اكو ميشه! و اون روز سراسر نگرانم.... نكنه بگه عمل ميخواد. فعلا كه گفته تا سه سالگي مشكلي نيست ! دعا كن اين بار بگه ديگه اصلا مشكلي نيست. عمل نميخوااااااد. اي خدا دل من رو هم شاد كن به اين جمله. ما اگه مقدار بسيااااااااااااار كمي تربت اصل بخوايم چطوري ميتونيم گير بياريم؟ آيا ميشه پستش كرد؟! يه خصوصي هم داري!

زهیر

زندگی معجزه ایست که به آن عادت کرده ایم و نامش را طبیعت نهاده ایم و معجزه طبیعتی است که به آن عادت نداریم و معجزه اش میخوانیم . برای خدا هیچ چیز نشدنی نیست

شیرین خانومی

سلام دوست خوبم چقد این پست دلگیر بود و نگران کننده تو رو خدا برای من دعا کن برام دعا کن نی نی سالم به دنیا بیاد .. همیشه نگران سلامتیشم .. برام دعا کن سالم دنیا بیاد و هیچ وقت درد و غمشو نبینم

سمیه

دلم گرفت.. ولی بعدش باز شد. انشالله لذت وافر ببری از وجود پسر گلت.[ماچ]

سهیلا مامان درسا جون

وااای تا به آخر برسم دلم هزار تکه شد خدا رو صد هزار مرتبه شکر که چشم پسرکم سالمه خدا رو شکر تو چی کشیدی دختر تو اون روزها و لحظه های تلخ و زجرآور؟ الهی قربون دلت برم که اینهمه طاقت آورده[گل][ماچ][گل]