نویسنده : حورا ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢

تو به این کوچکی بهتر از ما آدم بزرگها می دانی که چه طور رفتار کنی.

 

صبح توی رختخواب خواب و بیدارم.یکهو توی رختخوابم میخزی و شروع میکنی به بوسیدنم.و صدات رو  آروم میکنی و میگی: ماااماان ...

سکوت میکنم .

ماااامااانییی

سکوت میکنم .

مامان جون!

سکوت میکنم .

ماااماان جوونییی! پاشو . بیدای شدم .

چشمامُ باز میکنم. خیلی آروم بهم میگی : سَنااام  آگاا(سلام آقا!!!!!). تُگُگُرگ(تخم مرغ) ییخوام.

.

.

.

.

.

ظهر می برمت تو تخت تا هم خودم کمی استراحت کنم و هم تو رو بخوابونم.نمی خوای بخوابی و به هر نحوی شده می خوای بری.خودم رو به خواب می زنم و هر چی صدام میکنی جواب نمی دم تا تو هم کم کم خوابت ببره.یهویی ساکت میشی.انگار تو کوچولو هم فهمیدی باید چی کار کنی تا جوابت رو بدم. سرت رو آروم میاری نزدیک صورتم و میگی:دوسیت دایَم . خندم میگیره .چشام رو باز میکنم .میگی: بیدای شدی؟ زندِیی(زندگی) ، عژیژی(عزیزی) !!!

بغلت میکنم و حسابی می چلونمت. وسط قربون صدقه هام، داد میزنی:له نکن!

.

.

.

.

هر وقت حس میکنی ناراحت شدم بسته به اندازه‌ی ناراحتی از چند روش استفاده میکنی.

اول اینکه میگی:سَنام(سلام) ،یا تند تند بوس میکنی ، یا از دوست دارم و بقیه‌ی قربون صدقه های خودم استفاده میکنی.خلاصه خوب بلدی چی کار کنی جوجه!

 

  .

.

.     

 

با خودم فکر میکنم اگر همه ما آدمها مثل این بچه های کوچولو با هم رفتار می کردیم چی میشد!

 









نویسنده : حورا ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧

شیرین ترین لحظه های این روزها حرف زدن توست.آن قدر شیرین و زیبا حرف می زنی که گاهی هوس میکنم درسته قورتت بدهم.

تقریبا همه‌ی کلمات را به درستی ادا میکنی و حدود 2-3 هفته هم هست که جمله های 3و 4 کلمه ای میگویی.

مثل: ماشین بازی کنم . آب بیایم (آب بیارم) . تِتاب بوخونیم (کتاب بخونیم) کایتون بیبینیم.

سی دی بِزای . پُیو بده(پلو بده) .چاجا می یی مامان (کجا میری مامان) و تقریبا همه‌ی جمله‌هایی که در روزمره استفاده‌ی مان می شود.

وقتی کار بدی میکنی خودت داوطلبانه میگویی(دوا بکن مامان!!) . یا دِریِه کن مامان(گریه کن) و...

به کتاب و ماشین بازی و شهرهای آهنگین خیلی علاقه داری.علاقه ات به ماشین وصف نشدنی است و با یک مجله ماشین مدت ها سرگرم می شوی.

این روزها استفاده ابزاری هم از تو می‌شود کرد!!! مثل اینکه :موبایل مامان رو بیار.تلوزیون رو خاموش کن. جورابم رو بیار و ... کارهای ساده‌ای که از پس انجامش برمی‌ایی و خیلی لذت می برم از اینکه بزرگ شده‌ای و همه‌ی حرفهای من را می‌فهمی.

تا زنگ خانه را می زنن هر کجا که باشی داد می زنی:کی اومده مامان؟

گاهی اتفاقاتی که توی روزمره در نبود من برایت می افتد برایم تعریف میکنی. حاله پاستیی حَیید(خاله پاستیل خرید) .حانوم دُتُر واسَن زد،دَید دِیِفت(خانوم دکتر واکسن زد درد گرفت)

این روزها هر جای خانه که ازپس انجام کاری برنمیایی داد میزنی: کمک کن مامان.گیی کید)گیر کرد .میگویم: کی گیر کرد ؟میگویی:ایدداد(مقداد)

و در تمام روز هوس خوراکی های مختلف میکنی:اسمایتی(اسمارتیز) پاستیی(پاستیل) ماست ، آش !! و من می مانم که چه طور به تو حالی کنم که برای پختن آش ساعتها وقت لازم و خمره رنگ رزی نیست.

اولین شعری که یاد گرفتی به صورت کامل البته با زبان با  خودت بخوانی شعر چشم چشم دو ابرو بود.

چش چش ، اَبیو

دَباب ، دهن ، دِردو ، حالا دوووتاا گوش، موهاش نشه فیاموش

چوب چوب دَردَن‌، یه دِردی تن ، دس دس پا پا ، اندوشتا جویابااااا ،

چه دَشنده مامان!!!!

 

و کلی شعر دیگر هم یاد گرفتی که البته با کمک من می خوانی،البته اگر سرحال باشی بعضی ابیات این شعرها را هم در حال بازی میخوانی:مثل یه پسردارم شاه نداره،شعرهای کتاب لالایی های طلایی سروده ناصر کشاورز ،توی ده شلمرود،اتل متل توتوله و...

من:توی ده

تو:شَیَمیود

من:حسنی

تو:تک و تَنااا بود و ...

 

 

و به سال پیش این موقع فکر میکنم.

خدا را هزاران هزار بار شکر

 

 









نویسنده : حورا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦

 

 









نویسنده : حورا ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

خداوندا!در آستانه‌ی بهار چنانمان کن که با روزگار خواهی کرد.









نویسنده : حورا ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

این روزها که دوباره قسمت شده تا در کوچه های نوجوانیمان قدم بزنم بیشتر به تو قکر میکنم.

این روزها که شبهایش خواب تو را میبینم،

این روزها که شبهایش سرم را توی بالش فرو میبرم و از دلتنگی برای تو اشک میریزم،

این روزها که حس میکنم با هم غریبه شدیم و از آن چیزهایی که باید با خبر باشیم بی خبریم،

این روزها که بی اختیار در کوچه خیابان ها تو را میبینم،

این روزها که به آدمهایی که پیش تواند حسودیم می شود،

این روزهایی که سخت دلتنگ توام،

و تو  بی خبری،

به این فکر میکنم که ای کاش آب و هوای و.ط.ن قانعت میکرد.

تمام نوجوانیم را توی چمدانت گذاشتی و با خودت بردی.

دنیا!

 

 









نویسنده : حورا ; ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

... و چون سه چله (4ماه و 10 روز) از قرار نطفه در رحم گذشت خداوند دو ملک-که یکی از نظر رتبه برتر از دیگریست_ را امر می‌کند که به زمین هبوط کنید و در کالبد مادر روید، و تقدیر جنین در رحم را بنویسید.

یکی از دو ملک عرض میکند که بارپروردگارا! چه بنویسیم؟ خداوند می فرماید:سالهای زندگیش،زمان مرگ او،سرنوشتش،خوشبخت یا بدبخت بودنش را بنویسید.

ملک باز سوال میکند :پروردگارا چه گونه بنویسیم؟ خداوند می فرماید:به پیشانی مادرش نگاه کنید و بنویسید.

فرشته ها می گویند :خداوندا اگر پیشانی مادر .... پس .... عدل....

خداوند مهربان می فرماید بداء* را نیز توسط دعا برای بنده ام قرار دادم.

و  آنگاه دو ملک در بدن مادر هبوط می کنند و به پیشانی مادر نگاه می کنند و تقدیر فرزند را رقم می زنند.

 

 

*-به اعتقاد شیعه، چون خداوند قادر مطلق است، بنابر مصالح کونیه، هرگاه بخواهد می‌تواند امری را باطل سازد و به جای آن امر دیگری را برقرار کند که در این صورت بداء به معنی نسخ است. بداء عبارت از این اعتقاد بود که خداوند عالم، مشیتش را بر حسب مصالحی تغییر می‌دهد. بداء به معنی پشیمانی خداوند از امری در شیعه جایز نیست بلکه به اعتقاد شیعه چون خداوند قادر مطلق است و به نص آیه ۳۹ سوره الرعد، خداوند هر چه خواهد محو و هر چه را خواهد اثبات می‌کند و اصل کتاب مشیت اوست.

 









نویسنده : حورا ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤

سه‌شنبه صبح زود سجاد رفت به یک مسافرت 5 روزه (تا شنبه) ، که به دلایلی حتی   نمی توانیم با هم حرف بزنیم و یا حتی پیامکی...

بعد از رفتنش به علت سرماخوردگی شدیدی که داشتم و قرص خورده بودم خیلی سریع به خواب رفتم. ساعت 10 صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم و پسرک هنوز در خواب بود.خاله‌ام بود و به خاطر تصادفی که برای داییم پیش‌آمده بود،حال و اوضاع درستی نداشت و گفت،برای اینکه حال و هواش بهتر بشه برم پیشش.اصلا حال خوبی نداشتم.اما گفتم حالا ببینم چی میشه و دوباره دراز کشیدم.یک ساعت بعد دوباره زنگ زد و گفتم اگه بیام دخترت مریض میشه و خوب باز هم اصرار کرد و من هم با حال بدم پسری رو حاضر کردم و رفتیم و خلاصه تا آخر شب هم همونجا بودیم.

وقتی برگشتم خونه ، انگار نبودن سجاد رو تازه فهمیده باشم.پیراهنش که روز قبل تنش بود روی دسته صندلی بود.از کنار صندلی که رد شدم بوش می اومد.گذاشتم همونجا بمونه.

پسرک رو خوابوندم.اما خودم بی‌خوابی بدی گرفته بودم.فیلم کیفر رو گذاشتم و دیدم و بافتنی بافتم تا ساعت 3 و بعد هم انقدر سرفه های شدید می‌کردم که اصلا نتونستم درست و حسابی بخوابم.

صبح چهارشنبه مامانم اصرار داشت که برم خونشون ولی من شدیدا دلم می خواست ازین فرصت تنهایی برای فکر کردن استفاده کنم.

روز چهارشنبه برای من و مقداد روز متفاوتی بود.چرا که در تمام لحظه هاش مشغول بازی با هم بودیم.

اول روز بعد از خوردن صبحانه‌ی با هم(من معمولا صبحانه نمی‌خورم) سی‌دی حیوانات را دیدیم.پسرک از اینکه در حین دیدن یک برنامه برایش توضیح بدم خیلی لذت می بره و تا آخر سی دی تو بغلم نشسته بود و با اشتیاق نگاه می کرد و ابراز احساسات می کرد.

بعد همونطور که تو بغلم بود ، روی میز آشپزخانه نشاندمش و در کنارش یک غذای عالی براش پختم و دوباره با هم مشغول بازی شدیم.دلم می خواست بهش خوش بگذره.خیلی زیاد .براش کتاب می‌خوندم و برای اولین بار با دست و صورت و صدا ادای شخصیت های کتاب را درمی‌آوردم که خیلی خیلی برایش جالب بود.و وقتی کتاب تمام شد،می گفت: مامان ، تتاب ، باز (مامان باز هم کتاب بخون)

خلاصه چند ساعت توی اتاقش با هم سرگرم بودیم.بعد هم وقتی داشتم ظرفهای ناهار و صبحانه را یک جا می‌شستم ، از توی کابینت ظرف شکر را برداشته بود و پخش زمین کرده بود و مشغول بود، که برای کور نشدن حس خلاقیتش به روی خودم نیاوردم.

بعد هم رفتیم حمام و آب بازی.

و نکته جالب برایم این بود که ساعت 12 بی کلنجار خودش سرش رو روی شانه ام گذاشت و گفت لالا.و به دقیقه نرسید که خوابش برد.

بعد از خوابیدنش پای کامپیوتر نشستم .موسیقی یک وبلاگ من را برد به اولین سال ازدواجم با سجاد.بعد هم چند وبلاگ دیگر که فضایشان ناخودآگاه حس و حال آن روزها را داشت.

با خودم فکر میکنم ،چرا عوض شده‌ام؟به حس و حال آن روزهای بسیار خوب و ...

.

.

.

.

اما...

شاید حال و هوای تنهایی به کله‌ام زده که ...

صبح پنجشنبه برنامه ها دارم برای زندگی از شنبه به بعد.

.

.

.

.

به ساعت پایین صفحه که نگاه میکنم دو تا شاخ دو طرف همان کله‌ی هوایی شده سبز می‌شوند.6 صبح.آخرش فکر می کردم 2 باشد.

.

.

به گمانم فردا روز خوبی باشد!

............................................................................................

پ.ن:البته اگه شیطون و نفس این دو دشمن همیشگی من بگذارند.

 









نویسنده : حورا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢

بانو مرا ببخش اگر پیش چشمانت کودک سیرابم را در آغوش میگیرم.

مرا ببخش اگر پیش چشمانت گهواره ای را تکان می دهم که کودک سیرابم در آن آرام خوابیده است.

بانو مرا ببخش.